جوابیه حجت الاسلام میثم رستمی به گزاره «تضاد فلسفه با انقلابی گری» آقای مهدی نصیری

بسمه تعالی شانه

چندی پیش جناب آقای مهدی نصیری به عدم ارتباط فلسفه و انقلابی گری پرداخته و در نهایت به گزاره حداکثری «تضاد فلسفه با انقلابی گری» رسیده اند. مرحوم علامه طباطبایی را هم به عنوان نمونه ای از فیلسوف نه چندان انقلابی نام برده اند تا به سخنانشان عینیت ببخشند. استاد تحریری نیز در پاسخ به سوالی که از سخنان آقای نصیری نسبت به علامه طباطبایی ایجاد شده بود، جنبه های انقلابی مرحوم علامه را به تصویر کشیده و در رد ادعای «فیلسوفان، انقلابی نبودند» به شواهد عینی فیلسوفان انقلابی اشاره داشتند.

جناب مهدی نصیری در پاسخ به اظهارات استاد، سخنان ایشان را پرداختن به حاشیه و دوری از اصل بحث دانسته اند. نکات زیر در بردارنده گزاره های ادعایی ایشان و نقد آن است:

اول- «حاشیه و اصل» خواندن یک مطلب، بر اساس محور گفتگوی شخص و سوالی که مورد بحث و گفت و گو است، تعیین می­شود. بر این اساس پاسخ استاد تحریری پرداختن به حاشیه نبود. بلکه پاسخ به سوال خبرنگاری پیرامون مرحوم علامه طباطبایی و نسبت ایشان با امام و انقلاب بوده است.

دوم- جناب آقای نصیری از طرفی می گویند که علامه طباطبایی چندان انقلابی نبودند و بر این اساس می خواهند به فاصله فلسفه تا انقلابی گری اشاره کنند و از طرفی ادعا می­کنند که « عموم عالمان شیعه ما که اهل فلسفه و عرفان بوده اند این به لحاظ درسی و مدرسه ی شان بوده است و به لحاظ عقیدتی و عملی این­ها پیرو قرآن و اهل بیت بوده اند». آیا این دو سخن تناقضی آشکار نیست؟ بر فرض صحت ادعای دوم ایشان باید بپذیرند که انقلابی نبودن علامه ریشه در آیات و روایات دارد. چرا که علامه مفسری متبحر است و چون به اعتقاد آقای نصیری، روش عملی عالمان شیعه متاثر از آیات و روایات است، پس روش عملی علامه نیز ریشه در آیات و روایات دارد و بر اساس منطق استنتاج آقای نصیری می توان گفت از دل آیات و روایات، انقلابی گری استخراج نمی شود!!

حقیقت آن است که ایشان برای اشکال به فلسفه به رفتار علامه (البته از دیدگاه خودشان) تمسک کرده اند و هنگامی که با فیلسوفان انقلابی مواجه می شوند برای توجیه نظر خودشان می گویند فلاسفه شیعه در رفتار متاثر از فلسفه نیستند و فراموش می کنند که رفتار غیر انقلابی علامه را متاثر از فلسفه دانسته اند. عجیب تر آن که ایشان علت «کمتر انقلابی بودن شهید مطهری نسبت به مقام معظم رهبری» را نیز فلسفی بودن شهید مطهری می­دانند! و باز فراموش می­کنند که شهید مطهری نیز عالمی شیعه است که در رفتار متاثر از فلسفه نیست!!!

وانگهی بر اساس مناطی که آقای نصیری از «تضاد فلسفه با انقلابی گری و استکبارستیزی» مطرح می کنند، (که عبارت است از جبر و روحیه پلورالیسمی حاصل از تفکرات فلسفی و عرفانی) باید روح مبارزه در فیلسوفان و عرفا به کلی خاموش گردد و در مقابل مخالفان اعم از مخالفان فکری و منحرفان دینی دم نزنند. این در حالی است که  مرحوم علامه طباطبایی (ره) با توده ای ها و مارکسیست ها مبارزه فکری داشته اند، که شاهد آن کتاب پر مغز روش رئالیسم است. شهید مطهری نیز در مبارزه با مارکسیسم و تفکرات انحرافی با تمام وجود وارد میدان شدند. چطور می شود از دل حکمت متعالیه ای که مطهری ها خوانده اند پلورالیزم و صلح «موسی و فرعون» بیرون بیاید ولی امثال ایشان از مبارزه با افکار انحرافی یک لحظه کوتاه نیایند. اگر فلسفه باعث شد که شهید مطهری کمتر وارد میدان مبارزه شوند(؟) چرا مانع نشد که کمتر وارد مبارزه با مارکسیسم شوند با اینکه مناط شما در هر دو مورد یکسان است؟؟

آقای نصیری به خوبی از فضای عمومی حوزه های قبل از انقلاب آگاهی دارند و می دانند که امام خمینی از برخی از آنان که با حرکت انقلابی امام مخالف بوده اند، چه خون دل هایی خورده اند که در فرمایشات ایشان منعکس است. و باز به خوبی می دانند که جو غالب بر حوزه های علمیه قبل از انقلاب، همسو با تفکرات فعلی جناب آقای نصیری است: یعنی مخالفت با عرفان و فلسفه و بسنده کردن به آیات و روایات. با این حساب باید گفت آموزه های مکتب تفکیک، منجر به انقلابی گری نمی­شود.

به راستی آقای نصیری که فعلا تحقق فقه موجود را هم ممکن نمی دانند و به دلیل سیطره مدرنیته، قائل به تعطیلی بخش قابل توجهی از فقه هستند و که در عمل به نتیجه ای جز سکولاریزم منتهی نخواهد شد، اگر قبل از انقلاب با همین تفکر زیست داشتند، مدافع انقلاب بوده و انقلابی گری داشتند؟ چه تضمینی وجود داشت که در آن موقع، چنین تفکری، انقلاب اسلامی را ممکن می دانست؟ مگر برخی از بزرگان به همین دلیل با انقلاب امام مخالفت نکردند که امکان چنین انقلابی نیست.

 تفکری که در برابر سیطره مدرنیته در عمل ( و نه در تئوری) سر سازش دارد و معیاری هم برای دامنه سازش و مبارزه ارائه نداده است نمی تواند تفکری مطمئن و انقلابی برای مبارزه با مستکبرانی باشد که مورد حمایت غرب و مروج تفکر آن هستند.

سوم- ایشان می گوید:« از نظریه وحدت وجود که به نتایجی چون جبر و پلورالیسم منجر می­شود و از شیطان و فرعون و بت پرستی و گوساله پرستی دفاع فلسفی و عرفانی می شود، انقلابی گری و استکبارستیزی بیرون نمی آید» و در جای دیگر می گویند « عرفان صوفیانه صدرا و ابن عربی و مولوی، نزاع بین انبیاء و طواغیت را یک سوء تفاهم هستی شناسانه می داند که از خلط مرحله دانی با عالی وجود شناسی نشات می گیرد…

مولوی می­گوید: چون که بی رنگی اسیر رنگ شد           موسی ای با موسی ای در جنگ شد.»

 و چنین برداشت می­کنند که اگر موسی و فرعون می­دانستند که هر دو از یک حقیقت و وجودند معنا ندارد که با یکدیگر جنگ کنند… «… موسی و فرعون را یکی می داند»

این بیان ایشان در حقیقت خلط بین عوالم گوناگون و احکام مختلف آن است. از دیدگاه فلاسفه و عرفا، عوالم گوناگونی وجود دارد که سرایت دادن حکم یک عالَم به عالَم دیگر منجر به سوء فهم و برداشت غلط می شود.

به طور مثال نظر آقای نصیری را به آیه شریفه « تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ فِیهِنَّ وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَٰکِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ  إِنَّهُ کَانَ حَلِیمًا غَفُورًا» (اسرا/۴۴) معطوف می دارم: آیا می­توان از آن­جا که قرآن قائل است همه چیز و همه کس درعالم تسبیح گوی خدا هستند، برداشت نمود که قرآن دعوای بین انبیاء و طواغیت را فاقد پشتوانه صحیح تئوریک و دعوایی بین دو دسته یکتاپرست و تسبیح گوی می داند؟ معلوم است که تسبیح همه اشیاء و همه افراد در مرتبه ای از عالم (به نص قرآن) مانع از استکبار ستیزی در مرتبه دیگر این عالم نیست. اگر برای کسی چنین خلطی رخ داد باید به او چه بگوییم؟ آیا سبب خلط او انتخاب گزینشی آیات نیست. آیا نباید متشابهات کلام را به محکمات ارجاع داد؟

و یا در آیه دیگر خدای متعال می فرماید « وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ » و آیات دیگری که ظاهر بدوی آنها، جبر است. آیا کلمات متشابه نوع فلاسفه و عرفا در جبر، غلیظ تر از این آیه شریفه می باشد؟ همان­طور که فهم این آیه و آیات مشابه منوط به دخالت عقل و آیات دیگر است، فهم کلام فلاسفه و عرفا نیز منوط به فهم اصطلاحات و سخنان دیگرشان است.

انتخاب گزینشی و برداشت های خارج از مقام تخاطب فلسفه و عرفان این اشتباه را برای آقای نصیری فراهم آورده است. به راستی مگر می شود این درس ها و بحث ها را علما مطرح کنند و در عمل پای بند به هیچ یک از مبانی آن نباشند؟  و همه یا اکثر محتوای آن را غلط و مخالف قرآن و روایات دانسته ولی با این حال به تدریس و بحثشان ادامه دهند؟ آیا این جز ضلالت و گمراهی است؟ چطور جناب آقای نصیری وقتی دچار تحول فکری می­شوند با شجاعت تمام رفتار و تفکراتشان را تغییر داده و از مسلکشان دفاع می کنند و به عقایدشان پای بندند ولی این بزرگان چنین شجاعتی را ندارند؟ چطور می شود عالمان بزرگواری را متهم به این کرد که درسی می گویند , می روند و به آن پای بند نیستند؟؟؟ معلوم است که آن بزرگواران از فلسفه و عرفان چیزی غیر از برداشت های آقای نصیری فهمیده اند که نه تنها در کلیت با کتاب و سنت منافات ندارد بلکه راهگشای فهم این دو منبع نور نیز بوده است.

اما استنتاج جبر از وحدت وجود نیز غریب است. هیچ یک از حکمای حکمت متعالی از وحدت وجود استنتاج جبر نکرده اند. بر فرض پذیرش کلام ایشان که ملاصدرا قائل به جبر است، اما این دلیل بر این نیست که حکمای دیگر پس از وی این نظر را قبول کرده باشند. لذا نمی­توان قول به جبر را به حکمت متعالیه نسبت داد. مگر مرحوم آخوند خراسانی در کفایه به جبر منتهی نشده اند؟ (بنابر فهم بسیاری از بزرگان از عبارت آخوند، اگرچه احتمال برداشت دیگری در کلام ایشان داده شده است) آیا می توان به این بهانه همه اصولیان را غیر انقلابی و جبرگرا دانست؟ و آیا می توان به این دلیل تمام اصول را رد کرده و با اصول به نزاع پرداخت؟

چهارم- فلاسفه و عرفای دنیای تشیع که با حقیقت اسلام آشنایی دارند هرگز تمام سخنان فلسفه و عرفان را دربست نپذیرفته اند. همانطور که آقای نصیری اشاره کردند علامه طباطبایی در پاره ای از مسائل به محی الدین عربی خرده می گیرند. امام خمینی (ره) نیز اشکالاتی بر بیانات محی الدین دارند. مرحوم علامه و دیگران به برخی نظرات ملاصدرا اشکالاتی وارد می کنند.

اما جناب آقای نصیری! نکته اساسی و تفاوت مشی این بزرگان با شما این است که ایشان به نزاع «در فلسفه» می پردازند و شما به نزاع «با فلسفه». ایشان به نزاع «در عرفان» می پردازند و شما به نزاع «با عرفان». اگر معترفید که فلسفه و عرفان دارای مطالب حقی است ( که به حق چنین است و اصول و مسائل اساسی آن هم راستا با مسائل اساسی دین است که خود نیاز به بحث و تفصیل دارد و که در این مقال نمی­گنجد)، به نظر می رسد که بهتر است به جای نزاع با فلسفه و عرفان به نزاع در فلسفه و عرفان روی بیاورید. همان کاری که آیت الله مصباح و خیل دیگر بزرگان انجام می­دهد. همانطور که امام (ره) هنگامی که به برخی استنباطات فقها اشکال داشتند به «نزاع در فقه» روی آوردند و با فقه به نزاع برنخواستند. و همانطور که استاد تحریری بدون نفی کلیت عرفان، نزاع « در عرفان» داشته و لذا اهتمام به نگارش کتابی با موضوع عرفان مستفاد از آیات و روایات دارند ( که ان شاء الله به اتمام برسد و مورد استفاده دانشمندان و فرزانگان قرار گیرد)

جناب آقای نصیری! اگر زمین بازی را این­گونه تعریف کنید، (یعنی  نفی کلیت فلسفه و عرفان را به نقد درون فلسفی و درون عرفانی تغییر دهید) نزاعتان، صحیح تر، هوشمندانه تر، کارآمدتر و با فضای عقلانیت موجود (که به تعبیر شما متاثر از مدرنیته است) سازگارتر خواهد بود.

پنجم- عمده اثرگذاری حکمت، بر انقلابی گری مربوط به حکمت عملی است. اگرچه حکمت نظری در چنین روحیه ای موثر است.

اگر شما بر اساس حکمت متعالیه، معیّت حق تعالی را که در قرآن و روایات به آن اشاره شده درک نمودید، می­توانید اثرگذاری آن در روحیه انقلابی و شجاعت و توکل بر خدا را نفی کنید؟

اگر شما عالم را تجلی خدای متعال تفسیر کردید، آیا از دستورات خدا در برقراری قسط و عدل تخلف می­ورزید و قدرت دشمن می­تواند شما را به ترس و عقب نشینی وادارد در حالی که قدرت الهی مورد شهود شماست؟

و در آخر نظر آقای نصیری را به سخنان امام خمینی (ره) ارجاع می دهم تا تفاوت برداشت یک انسان متبحر در عرفان و فلسفه از شعر «چون که بی رنگی اسیر رنگ شد موسی ای  با موسی ای در جنگ شد» را با برداشت جناب نصیری از همین بیت (که در مقاله شان به آن استشهاد کرده اند) نشان دهم:

«… اینکه این‏ها آمده‏اند این تعبیر را کرده‏اند، نه این است که مى‏خواهند بگویند مراد از «فلان چیز حق» این است که مثلًا یک آدم ممکنى که عصا و عمامه دارد، این حق تعالى است؛ هیچ عاقلى این را نمى‏گوید؛ اما آن­که بتوانیم ما یک تعبیرى بکنیم که نزدیک باشد لاأقل به آن مسئله، به آن نسبت بین حق تعالى و مخلوق، ربط بین حق تعالى و مخلوق مشکل است، بخواهد نزدیکِ به ذهن بشود. تا این­جا مى‏رسد که یک وقت مى‏بینید از باب این­که این آدم دیگر توجهش به این مسائل نیست، مى‏گوید که این هم حق است، همه چیز، اوست. فلهذا مى‏بینید در تعبیر فلاسفه اسلام هم هست: صِرْفُ الْوُجُودِ کُلُّ الْأشْیاءِ وَ لَیْسَ بِشی‏ء مِنْها؛ «کُلُّ الْأشْیاءِ» و «لَیْسَ بِشی‏ء مِنْها» خود تناقض است. مى‏خواهد این را بگوید که هیچ نقصى در او نیست، صرف الوجود در او هیچ نقصى نیست، هر چه سنخِ کمال است، او واجد است و همه موجودات ناقصند… . یکى از اشکالاتى که یک کسى که اطلاع از مسائل ندارد [مطرح مى‏کند]، این است که اهل عرفان مى‏گویند که «چون که بى‏رنگى اسیر رنگ شد …». با این­که آن شعر در اصل مربوط به این باب نیست، آنها اصلًا توجه هم نکرده‏اند که آن شعر مربوط به این باب نیست، مربوط به حقیقت نیست. مربوط به جنگى است که بین دو تا انسان واقع مى‏شود؛ و مقصود او را چون متوجه نشده‏اند، از این جهت گفته‏اند که این کفر است با اینکه اصلًا ربطى به آن مسئله ندارد؛ مسأله دیگرى است که این همه جنگها که در عالم واقع مى‏شود، سر چیست و اساساً چرا جنگ واقع مى‏شود. این رنگى که این­جا مى‏گوید، تعلقى است که بعضى شعرا [ى‏] دیگر هم در تعبیراتشان دارند: «از آن­چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است»؛ و بى‏رنگى آن است که تعلق نداشته باشد به یک چیزى از طبیعت. وقتى تعلق نداشته باشد به طبیعت، این نزاع واقع نمى‏شود. تمام نزاعهایى که واقع مى‏شود، مال این است که انسان تعلق دارد به طبیعت. این آدم (شاعر) مى‏خواهد بگوید که در فطرت اصلیه که رنگ تعلقى نیست، نزاع [هم‏] نیست. اگر همان طورى که حضرت موسى بى‏تعلق بود، فرعون هم بى‏تعلق بود، دعوا نمى‏شد. اگر در همه عالم، انبیا جمع بودند، هیچ وقت دعوا نمى‏شد؛ و این دعوا سر تعلقات است. همه دعواهایى که در عالم واقع مى‏شود، سر این تعلقات است. «بى‏رنگى اسیر رنگ شد»، یعنى اینکه فطرتى که رنگ نداشت، تعلق نداشت، وقتى اسیر تعلق شد، این‏ها دعوایشان مى‏شود. اگر این رنگ برداشته بشود، موسى و فرعون هم آشتى مى‏کنند.»                                                (تفسیر سوره حمد ص ۱۷۷-۱۷۹)

و من الله التوفیق                                      میثم رستمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۷