حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

پنج شنبه, ۱۵ خرداد , ۱۳۹۹ 13 شوال 1441 Thursday, 4 June , 2020 ساعت تعداد کل نوشته ها : 669×
نگاهي به سيره امام موسي بن جعفر علیه السلام در برابر خلفاي بني العباس

تقیه ، جهادی پنهان

شناسه : 3756 29 اسفند 1398 - 20:36 192 بازدید ارسال توسط : نویسنده : رامین ایزدی

حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در دوران انتقال حکومت از امویان به عباسیان متولد شد. عباسیان با شعار حمایت و طرفداری از اهل بیت علیهم السلام روی کار آمدند، اما حکّام عباسی چندی پس از استحکام یافتن پایه حکومتشان بنا را بر ستمگری نهادند تا جایی که عرصه بر اهل بیت علیهم السلام و […]

پ
پ

حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در دوران انتقال حکومت از امویان به عباسیان متولد شد. عباسیان با شعار حمایت و طرفداری از اهل بیت علیهم السلام روی کار آمدند، اما حکّام عباسی چندی پس از استحکام یافتن پایه حکومتشان بنا را بر ستمگری نهادند تا جایی که عرصه بر اهل بیت علیهم السلام و شیعیان تنگ شد و مورد آزار و اذیت آنان قرار گرفتند.

به عنوان نمونه در زمان حکومت منصور شمار زیادی از علویان به شهادت رسیدند و شمار دیگری از آنان در زندان‌های مخوف او جان باختند.[۱] حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در سال ۱۴۸ قمری و در سن ۲۰ سالگی به امامت رسید. امامت ایشان، معاصر با چهار خلیفه عباسی بود. امام علیه السلام در طول ۳۵ سال امامت با برکتشان، ۱۰ سال در زمان خلافت منصور، ۱۱ سال در خلافت مهدی عباسی، ۱ سال در زمان خلافت هادی عباسی و ۱۳ سال در زمان خلافت هارون الرشید زندگی کردند.[۲]

در این زمان بدنه جامعه تشیّع سخت در فشار بود و جریانِ باطل چنان برنامه‌ای تنظیم کرده بود که پایه و اساس ولایت ائمه علیهم السلام را از بین ببرد. به همین منظور با اِعمال فشارهای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، سخت در پی نابودی مذهب تشیع و شالوده فکری آن بود.

شیعیان، همزمان با شهادت حضرت صادق علیه السلام با انشعابات مختلفی درون خود رو به رو شد و به دلایل مختلف از صراط مستقیم امامت معصوم منحرف شدند و به فرقه‌ها و نحله‌های مختلف گرایش یافتند. مهمترین فرقه‌هایی که می‌توان نام برد عبارت است از: اسماعیلیه، فطحیه، ناووسیه و گروهی از غالیان با نام بشیریه که رهبر آنان محمد بن بشیرکوفی از اصحاب حضرت کاظم علیه السلام بود. منشأ اختلافی که معمولاً در میان شیعیان پدید می‌آمد، تعیین امام بعدی بود. گاهی بنا به دلایل سیاسی، از جمله به دلیل وحشتی که از حاکمیت عباسیان وجود داشت، امام علیه السلام برای بسیاری از شیعیان خود ناشناخته باقی می‌ماند؛ زیرا ممکن بود در صورت تصریح به امامت، ایشان از ناحیه خلفا تحت فشار قرار گیرد. از اینرو امام صادق علیه السلام برای حفظ جان امام علاوه بر دو فرزند خود(حضرت کاظم علیه السلام و عبد الله) منصور عباسی را نیز وصیّ خود قرار داد.[۳]
جذب شیعیان از طرف برخی فرزندان امام صادق علیه السلام ـ که به نا حق داعیه امامت داشتند و بهره گیری آنان از این فرصت ـ پراکندگی شیعیان و حضور آنان در شهرهای دور و نزدیک سبب شد تا میان شیعیان تحیّر به وجود آید. در نتیجه کسب اطمینان درباره تعیین امام، کار را برای آنان دشوار کرده بود و هر کس به جهتی می‌رفت و به امام خویش اقتدا می‌کرد. روایتی از حضرت امام کاظم علیه السلام به خوبی فضای مسموم بعد از امام صادق علیه السلام را ترسیم می‌کند:

«عَنْ نَصْرِ بْنِ قَابُوسَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی إِبْرَاهِیمَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ علیه السلام إِنِّی سَأَلْتُ أَبَاکَ علیه السلام مَنِ الَّذِی یکُونُ بَعْدَکَ فَأَخْبَرَنِی أَنَّکَ أَنْتَ هُوَ فَلَمَّا تُوُفِّی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام ذَهَبَ‏ النَّاسُ‏ یمِیناً وَ شِمَالًا وَ قُلْتُ أَنَا وَ أَصْحَابِی بِکَ فَأَخْبِرْنِی مَنِ الَّذِی یکُونُ بَعْدَکَ قَالَ ابْنِی عَلِی علیه السلام

«نصر بن قاموس گفت: به موسی بن جعفر علیه السلام عرض کردم: از پدرتان سؤال کردم که امام بعد از شما کیست؟ شما را معرفی فرمود. بعد از وفات ایشان مردم هر کدام به سمتی رفته و منحرف شدند، من و دوستانم به امامت شما معتقد هستیم. حال بفرمایید امام بعد از شما کیست؟ فرمود: فرزندم علی علیه السلام .[۴]»

با این وجود شیعیانی از جمله هشام بن سالم، محمد بن نعمان، عبیدالله بن زراره، اَبان بن تغلِب و هشام بن حکم که از بزرگان اهل علم بودند به امامت موسی بن جعفر علیه السلام اقرار کردند و در زمره پیروان ایشان قرار گرفتند.

سیره امام کاظم علیه السلام در مقابل عباسیان، با وجود تمام سختی‌ها و گرفتاری‌ها، حفظ و نگهداری از مذهب تشیع و جامعه شیعیان بود و امام علیه السلام در مرکز فشارهای عباسیان قرار داشت. هارون سخت از ارتباط شیعیان با امام علیه السلام در ترس و هراس بود[۵]و نسبت به علویان حساسیت فراوانی داشت و همچنین سخت امام کاظم علیه السلام را زیر نظر داشت. حال این امام است که مانند سایر ائمه هدی علیهم السلام بر لزوم رعایت تقیه پافشاری دارد و با این سیاست سعی بر کاهش اصطکاک با حکومت دارد تا بدنه شیعه و رهبری آن به طور پنهانی توسط امام قابل اداره باشد. رهبری این حرکت توسط حضرت کاظم علیه السلام و ظرافتی که در هدایت آن بکار برده شد، عامل مهم استواری شیعه در تاریخ است.

در ادامه به واکاوی التزام به این روش ـ تقیه ـ خواهیم پرداخت. رعایت اصل تقیه از جانب شیعیان باعث شد تا از فاش شدن اسرار جلوگیری شود و این امر سبب شد تا شیعیان و امام علیه السلام در آرامش خاطر و به دور از گزند ظالمان ریشه و اصل تشیع را حفظ و آنرا پر و بال بدهند.

تقیه؛ راهبرد حضرت کاظم علیه السلام

در موارد بسیاری حضرت کاظم علیه السلام با اِعمال این اصل حیاتی و مهم، موجب حفظ و گسترش جامعه تشیع شدند، از این جمله به مورد ذیل بسنده می کنیم:

«فضل بن ربیع چنین نقل می‏کند: در روزگاری که حاجب و دربان هارون بودم، روزی هارون، در حالی که خشمگین بود و شمشیری در دست می‌چرخاند، رو به من کرد و گفت: اى فضل! اگر هم اکنون، پسر عمویم را به اینجا نیاورى، به خویشاوندیم با پیامبر سوگند که گردنت را مى‏زنم.

پرسیدم: چه کسی را اینجا بیاورم؟ هارون گفت: این حجازی را بیاورید.

گفتم: کدامیک از حجازی‏ها را؟

گفت: موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب را می‌گویم.

با خود گفتم: از خداوند ترسیدم که موسی بن جعفر علیه السلام را نزد او ببرم. ولی در عقوبتی که هارون مرا بدان تهدید کرده بود اندیشیدم و تن به این کار دادم.

هارون گفت: ای فضل! دو مرد شلّاق به دست، دو شمشیر تیز و دو جلّاد حاضر کن.

فضل ادامه می‌دهد: آنچه را خواسته بود، حاضر کردم و به طرف منزل حضرت أبى ابراهیم موسى بن جعفر حرکت کردم تا اینکه به خرابه‏ای رسیدم. در آنجا اتاقکی از شاخ و برگ درخت خرما بود. نوجوانی سیاه پوست را دیدم که در آنجا ایستاده بود. به او گفتم: از مولاى خود، برایم اجازه ورود بگیر خداوند تو را رحمت کند.

پسرک گفت: داخل شو، او حاجب و دربان ندارد.

داخل شدم، سیاه پوست دیگری را دیدم که قیچی به دست دارد و پینه‏های پیشانی و بینی آن حضرت را ـ که در اثر کثرت سجود ایجاد شده بود ـ قیچی می‌کند.

گفتم: السّلام علیک، اى پسر رسول خدا. هارون الرّشید شما را فرا خوانده است. حضرت جواب داد: هارون با من چه کار دارد؟! خوشی‌های زندگی‏ او را از من منصرف نکرده است؟! سپس به سرعت از جا برخاست (و آماده حرکت شد) و در این أثناء می‏گفت:

«لَوْ لَا أَنِّی سَمِعْتُ فِی خَبَرٍ عَنْ جَدِّی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَنَّ طَاعَهَ السُّلْطَانِ لِلتَّقِیهِ وَاجِبَهٌ إِذاً مَا جِئْتُ‏…»

اگر در خبری از رسول اللَّه علیه السلام چنین نیامده بود که اطاعت از سلطان از روی تقیه واجب است هرگز نمی‌آمدم.

گفتم: آماده عقوبت و مجازات هارون باشید. حضرت جواب داد: مگر آن کس که مالک دنیا و آخرت است همراه من نیست؟ به لطف خدا او امروز، نمی‏تواند هیچ گزندی به من برساند.

فضل بن ربیع گوید: دیدم موسی بن جعفر علیه السلام  سه بار دست خود را بالای سر خویش حرکت داد و چرخاند. نزد هارون رسیدیم. هارون همچون مادر جوان از دست داده، مات و مبهوت و متحیر ایستاده بود. وقتی مرا دید، گفت: ای فضل! پسر عمویم را آوردی؟ ناراحتش که نکردی؟ به او که نگفتی خشمگین هستم؟ نفسم مرا به کاری واداشته بود که خودم نمی‏خواستم، به او اجازه بده وارد شود.

من هم به او اجازه ورود دادم. همین که حضرت را دید، به سوی او شتافت و حضرت را در آغوش گرفت و گفت:
پسر عموجان! برادرم! وارث زندگی‏ام! خوش آمدی، سپس آن حضرت را بر مخدّه‏ای[۶] نشاند و گفت: چه شده است که به دیدار ما نمی‏آیی؟ حضرت فرمود: وسعت سلطنت تو و علاقه تو به دنیا.

هارون دستور داد جعبه عطری بیاورند. با دست خود به حضرت عطر زد و سپس دستور داد (در موقع بازگشت) چند دست خلعت و دو کیسه پر از طلا (توسّط غلامانش، به رسم احترام) پیشاپیش حضرت حرکت داده شود. حضرت نیز فرمودند:

«وَ اللَّهِ لَوْ لَا أَنِّی أَرَى أَنْ أُزَوِّجَ بِهَا مِنْ عُزَّابِ بَنِی أَبِی طَالِبٍ لِئَلَّا ینْقَطِعَ نَسْلُهُ أَبَداً مَا قَبِلْتُهَا»
به خدا قسم! اگر صلاح را در این نمی‏دیدم که با این پولها سادات جوان را داماد کنم تا نسل سادات قطع نشود، هرگز این پولها را نمی‏پذیرفتم.

سپس در حالی که می‏فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ‏» به منزل بازگشت.

فضل گفت: یا أمیرالمؤمنین! اوّل قصد داشتی او را مجازات کنی ولی خلعت به او دادی و اکرام و احترامش کردی؟
هارون گفت: وقتی که تو رفتی، مردانی را دیدم که اطراف خانه حلقه زنده‏اند و هر یک سرنیزه‏ای به دست دارند و آن را پای دیوار خانه فرو کرده‌اند و می‏گویند: اگر فرزند رسول اللَّه را اذیت کرد، او و خانه‏اش را به زمین فرو خواهیم برد و اگر به او نیکی کرد، رهایش می‌کنیم.

فضل گوید: به دنبال موسی بن جعفر علیه السلام روان شدم و از او پرسیدم: چه دعائی خواندی که این طور از هارون در أمان ماندی؟
ایشان فرمود: دعای جدّم علیّ بن أبی طالب. هر گاه آن دعا را می‏خواند با هر لشکری که روبرو می‏شد آن را شکست می‌داد و با هر جنگجوئی که مواجه‏ می‏شد بر او چیره می‌گشت و آن دعا، دعای ایمنی از بلاء است. گفتم: آن دعا چیست؟ فرمود: «اللّهمّ بک اُساورُ، و بک أُحاولُ…»[۷]

آنچه از این واقعه مشهود است سکوت و صبر تلخ امام کاظم علیه السلام در قالب تقیه است که هدفی جز حفظ و گسترش نظام تشیع ندارد. اگر تقیه نبود امام علیه السلام می‌تواستند درخواست هارون را اجابت نفرمایند، اگر تقیه نبود امام می‌توانستند کیسه‌های طلا را قبول نکنند اما ایشان هدفی متعالی را در نظر گرفته است.

امام علیه السلام و عرض تسلیت!

هادی عباسی، چهارمین خلیفه عباسیان است که حدود ۱۴ ماه بر مسند حکومت نشست. هادی عباسی در دوران حکومت خود، علویان را تحت نظر گرفت و مقرری‌های آنان را قطع کرد. در زمان حکومت وی، قیام صاحب فخّ در مدینه رخ داد که از سوی خلیفه سرکوب شد. هادی عباسی، امام کاظم علیه السلام را عامل اصلی تحریک علویان درقیام فخّ قلمداد می‌کرد و از این رو، چنانکه برخی از منابع گفته‌اند، در پی قتل امام هفتم شیعیان بود اما این آرزو را به گور برد و پس از ۱۴ ماه حکومت در سن ۲۵ سالگی از دنیا رفت. در گزارش دیگری، حضرت کاظم علیه السلام صرفاً برای اقامه تقیه در نامه‌ای به مادر هادی مرگ وی را تسلیت گفت![۸]

نفوذ حضرت کاظم علیه السلام در دربار عباسیان

رعایت اصل تقیه و اهتمام به امور شیعیان، کار را به جایی رساند که علی بن یقطین که از یاران نزدیک امام موسی بن جعفر علیه السلام  بود و در دستگاه عباسیان منسب وزارت را در اختیار داشت در حالی که ازظلم و جور سلطان به تنگ آمده بود در نامه ای به حضرت کاظم علیه السلام از ایشان رخصت می‌طلبد که از دربار فرار کند و منسب را تحویل دهد؛ امّا امام کاظم علیه السلام درخواست وی را رد می‌کنند و در جواب چنین می‌فرمایند:

«لَا آذَنُ لَکَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عَمَلِهِمْ وَ اتَّقِ اللَّه»‏[۹]

تقیه؛ تا کجا…؟!

تفسیری ناصحیح از اصل تقیه چنین تفکری را القا می‌کند که التزام به این اصل یعنی دست برداشتن از اصول!
در پاسخ به این شبهه و پندار نادرست باید گفت: سیره عملی حضرات معصومین علیهم السلام چنین نبوده است. اگر چه التزام به این اصل موجب می‌شد که جان و مال شیعیان در امان بماند و امام علیه السلام در فضایی عاری از هرگونه تنش با حاکمان وقت جریان تشیع را تقویت کنند و امر هدایت و رهبری را اِعمال کنند اما در بسیاری از موارد مشاهده شده است که امام علیه السلام در شرایط مختلف از بیان حق و حقیقت و درخواستِ مطالباتِ خود کوتاه نمی‌آمد و در جایی که لازم بود، خصم را منکوب ساخته است. این رفتار ارزشمند و به اصطلاح تاکتیکی، خصوصاً در سیره حضرت کاظم علیه السلام بیشتر نمود دارد در ادامه به برسی مواردی از آن خواهیم پرداخت.

منع صفوان از خدمت به هارون

صَفوان بن مهران بن مغیره اسدی کاهلی از جمله راویانی است که روایات بسیاری از وی نقل شده است. او محضر دو امام (حضرت صادق و حضرت کاظم علیه السلام ) را درک کرده است. صفوان شترهای زیادی داشت که از کرایه دادن آنها، زندگی خود را سپری می‌کرد و از همین جهت به “صفوان جمال” شهرت یافت. ماجرای منع کردن حضرت کاظم علیه السلام از خدمت رسانی به هارون نمونه‌ای دیگر از مخالفت‌های عالمانه و زیرکانه حضرت با دستگاه عباسیان است. صفوان روزی  به محضر امام کاظم علیه السلام شرفیاب شد. حضرت به او فرمودند: همه کارهای تو نیکو است جز یک مورد. صفوان سوال پرسید: کدام مورد فدایت شوم؟ حضرت فرمودند: اینکه شتران خود را به هارون الرشید کرایه می‌دهی. صفوان گفت: من از روی حرص، سیری و لهو چنین کاری نمی‌کنم. چون او به حج می‌رود من شتران خود را به او کرایه می‌دهم. خودم هم خدمت او را نمی‌کنم و همراه او نیستم و فقط غلامم را به همراه او می‌فرستم. امام فرمودند: آیا از او کرایه طلب داری؟ گفت: آری. امام فرمود: آیا دوست داری او زنده باشد تا کرایه تو را بدهد؟ گفت: آری. حضرت فرمودند: کسی که دوست داشته باشد تا آنها باقی بمانند و زنده باشند از آنها خواهد بود و هر کس از آنان باشد از اهل جهنم است. صفوان جمّال بعد از این گفتگو تمامی شتران خود را فروخت. وقتی خبر به هارون الرشید رسید او را صدا کرد و به او گفت: به من گزارش‌هایی رسیده است که تو تمامی شترهایت را فروخته‌ای. چرا این کار را کردی؟ صفوان گفت: چون من پیر و ناتوان شده ام و نوکرانم توان رسیدگی به این امور را ندارند از این رو تصمیم به فروش آنها گرفتم. هارون الرشید گفت: دروغ می‌گویی! من می‌دانم که تو این کار را به خاطر موسی بن جعفر کرده‌ای. اگر حق مصاحبت با تو نبود تو را می‌کشتم![۱۰]

ولایت محور مبارزه

بدون شک مسئله ولایت ـ که مهم‌ترین رکن تشیع بود از زمان غصب خلافت یعنی بعد از شهادت نبی اکرم علیه السلام تا زمان حضرت کاظم علیه السلام ـ نقطه پر رنگ درگیری جریان حق و باطل بوده است. فاجعه غصب خلافت و حوادث ناگوار پس از شهادت نبی اکرم علیه السلام جهت حرکت بشریت را منحرف ساخت که ائمه علیهم السلام عمر با برکتشان را در صدد احیاء این مهم گذاشتند.  زیرا اگر این امر اصلاح شود، امت نیز به هدایت نزدیک‌تر خواهند شد. تلاش هارون به عنوان یکی از رهبران جریان باطل در مخدوش کردن امر ولایت و امامت اهل بیت علیهم السلام کم نبوده است. او بارها و با بهانه‌های مختلف سعی داشت نسبت خود را به نبی اکرم علیه السلام نزدیک نشان دهد.

روایتی نسبتا طولانی از گفت وگوی هارون با حضرت کاظم علیه السلام نشان می‌دهد که حضرت ضمن اینکه به اصل تقیه پایبند بوده است اما در شرایطی خاص از حقانیت جایگاه خویش و اجداد معصومش دفاع کرده است و از ابراز آن هیچ ابایی نداشتند.

در پاره ای از خبر می‌خوانیم: هارون خطاب به حضرت کاظم علیه السلام می‌گوید: چرا اجازه می‌دهید مردم شما را به پیامبر منتسب کنند و بگویند: فرزندان رسول خدا! شما فرزندان علی هستید و افراد به پدرشان منتسب می‌شوند. فاطمه ظرف است و پیامبر جدّ مادری شما است.

حضرت علیه السلام فرمودند: یا امیرالمومنین! [از باب تقیه] اگر پیامبر زنده شود و دختر شما را خواستگاری کند، جواب مثبت می‌دهید؟ گفت: سبحان الله! چرا اجابت نکنم، بلکه بر عرب و عجم و قریش افتخار می‌کنم. حضرت فرمودند: ولی آن حضرت نه از دختر من خواستگاری می‌کند و نه من دخترم را به ازدواج او درمی‌آورم! هارون گفت: چرا؟ حضرت فرمودند: زیرا ایشان پدر من است و پدر شما نیست! سپس گفت: چگونه و به چه دلیل مى‏گویید ما نسل و ذرّیه پیامبر هستیم، حال آنکه پیامبر از خود نسلی بر جای نگذاشت. نسل انسان از اولاد ذکور است نه اولاد اناث، و شما فرزندان دختر او هستید در حالی که دختر نسل ندارد؟ امام کاظم علیه السلام فرمود: از شما خواهش می‌کنم، به حقّ خویشاوندی که با هم داریم و به حقّ صاحب این قبر (ظاهراً مراد حضرت، قبر حضرت رسول علیه السلام بوده است) مرا از پاسخ به این سؤال معاف دارید.
هارون گفت: هرگز، الّا و لابد باید شما فرزندان علیّ، دلیل خود را ارائه دهید. و تو ـ طبق گزارشى که به من رسیده است ـ رئیس و امام آنها در این زمان هستی و به هیچ وجه در سؤالاتم تو را معاف نمی‌دارم و باید در جوابم، از قرآن، دلیل بیاوری. شما فرزندان علی، ادّعا می‏کنید که هیچ کلمه و حرفی از قرآن، بر شما پوشیده نیست و تأویل تمام آن را می‏دانید و به این آیه شریفه استناد می‏کنید: «ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَی‏ءٍ»[۱۱]و خود را از آراء علماء و قیاس‏آنها بی‌نیاز می‌دانید.
امام فرمود: اجازه می‏دهی جواب بدهم؟ گفت: می‌شنوم.

امام علیه السلام فرمود: «أعوذ باللَّه من الشّیطان الرّجیم‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ “وَ مِنْ ذُرِّیتِهِ داوُدَ وَ سُلَیمانَ وَ أَیوبَ وَ یوسُفَ وَ مُوسى‏ وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ وَ زَکَرِیا وَ یحْیى‏ وَ عِیسى‏ …»[۱۲]

سپس فرمود: پدر عیسی کیست یا أمیرالمؤمنین؟ هارون گفت: عیسی پدر ندارد. امام علیه السلام فرمود: پس ما او را از طریق مریم علیها السلام  به سایر فرزندان انبیا ملحق کردیم و به همین ترتیب ما نیز از طریق مادرمان فاطمه علیها السلام به نسل رسول اللَّهعلیه السلام ملحق می‏شویم. آیا باز هم دلیل بیاورم. گفت: بله اگر دلیل دیگری هم داری عنوان کن.

این آیه شریفه: «فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبِینَ»[۱۳]

هیچ کس ادّعا نکرده است که پیامبر اکرم علیه السلام در هنگام مباهله با نصاری کسی را به جز علیّ بن أبی طالب و فاطمه و حسن و حسین را به همراه خود و در زیر رداء خود قرار داده‏اند. پس مراد از «أبناءنا» در این آیه (یعنی فرزندانمان)، همان حسن و حسین است و مراد از «نساءنا» (یعنی زنانمان) فاطمه و مراد از «أنفسنا» (یعنی خودمان) علیّ بن أبی طالب علیه السلام است.

مضافاً اینکه همگی علماء اتفاق دارند که جبرئیل در روز أحد (که مسلمانان از اطراف پیامبر متفرّق شدند و فقط علیّ بن أبی طالب به دفاع از آن حضرت علیه السلام پرداخت) به حضرت رسول علیه السلام گفت: ای محمّد این کار علی نشانه جانفشانی واقعی است و رسول خدا علیه السلام فرمود: زیرا او از من است و من از او، و جبرئیل گفت: یا رسول اللَّه! من نیز از شما دو تن هستم. سپس جبرئیل ادامه داد: «لا سیف الّا ذو الفقار و لا فتى الّا علی» و کلمه‏ای که جبرئیل در مورد علی علیه السلام به کار برد همان بود که خداوند در مورد خلیل خود، ابراهیم علیه السلام به کار برد.[۱۴]

فدک میراث مادری

در روایت دیگری هارون اذعان می‌کند: شما بنی هاشم از «فدک» محروم شدید. فدک را از شما گرفتند. حالا من می‌خواهم فدک را به شما برگردانم. بگو حدود فدک چیست تا من فدک را به شما برگردانم.

«خذ فدکاً حتّی اردّها الیک…» آنرا مشخص کن تا فدک را به تو برگردانم!

حضرت ابتدا امتناع می‌کنند؛ اما در ادامه می‌فرمایند: لَا آخُذُهَا إِلَّا بِحُدُودِهَا…حدود اصلیش را اگر بدهی آنرا پس خواهم گرفت! هارون گفت: حدود آنرا مشخص کن؛ حضرت می‌فرمایند: امّا الحدّ الاوّل فعَدَن… یک حدِّ فدک ، عدن است!

«فَتَغَیَّرَ وَجْهُ الرَّشِیدِ وَ قَالَ إِیهاً» چهره هارون متغیر شد…! َ «وَ الْحَدُّ الثَّانِی سَمَرْقَنْد» حدّ دوم فدک، سمرقند است.
رنگ هارون تیره شد! «وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ إِفْرِیقِیه» صورت هارون الرّشید سیاه شد! «وَ الرَّابِعُ سِیفُ الْبَحْرِ مِمَّا یلِی الْجُزُرَ وَ إِرْمِینِیه»
هارون می گوید: پس برای ما چه ماند؟ بلند شو بیا سر جای من بشین. حضرت فرمودند: گفتم که اگر محدوده را بگویم تو آن را بر نمی گردانی.[۱۵]

حضرت کاظم علیه السلام آنچنان به تقیه پایبند بودند که هارون در فقره‌ای به ایشان می‌گوید: تَرَکْتَ‏ التَّقِیهَ الَّتِی تُعْرَفُونَ بِهَا مَعْشَرَ بَنِی فَاطِمَه.[۱۶]

با برسی موارد فوق چه آنکه حضرت از روی تقیه درخواست یک حاکم فاسق را اجابت می‌کنند و یا آنکه برای ادامه حیات شیعیان، کیسه‌های طلا را از دربار می‌پذیرد؛ چه آنکه صفوان را از ارائه خدمات به هارون منع می‌کند و در مقام استرداد فدک، ذره‌ای کوتاه نمی‌آیند مشخص می‌شود اگر چه حضرت در موارد متعددی بنا را بر رعایت تقیه گذاشتند و در ظاهر با امراء همراهی کرده‌اند اما در برخی از موارد نیز با تشخیص علم امامت، از بیان حق و طلب آن کوتاهی نکردند.
مطالعه در سیره امام موسی بن جعفر علیه السلام این درس را به شیعیان می‌آموزد که اظهار عقاید حق و دفاع از آن در قالب های خود، هم موجب یاری دین و سربلندی شیعیان است و هم جان شیعیانی که زیر چکمه‌های حکّام جور روزگار را به سختی سپری می‌کنند در امان است. در واقع تقیه را می‌توان جهادی پنهانی نامید.


[۱] تاریخ فخری،صص۲۲۱-۲۲۲

[۲] طبرسی،اعلام الوری،ج۲،ص۶

[۳] الخرائج،ص ۲۹۳؛مسند الامام الکاظم ج۱، ص ۳۹۰

[۴] عیون اخبار الارضا، ج ۱،ص ۵۰، چاپ انتشارات مسجد مقدس جمکران

[۵] عَنْ عُمَرَ بْنِ وَاقِدٍ قَالَ: إِنَّ هَارُونَ الرَّشِیدَ لَمَّا ضَاقَ صَدْرُهُ مِمَّا کَانَ یظْهَرُ لَهُ مِنْ فَضْلِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ علیه السلام وَ مَا کَانَ یبْلُغُهُ مِنْ قَوْلِ الشِّیعَهِ بِإِمَامَتِهِ وَ اخْتِلَافِهِمْ‏ فِی السِّرِّ إِلَیهِ بِاللَّیلِ وَ النَّهَارِ خَشِیهُ عَلَى نَفْسِهِ وَ مُلْکِهِ فَفَکَّرَ فِی قَتْلِهِ بِالسَّم‏…
عمرو بن واقد: چون هارون الرشید سینه اش تنگ شد به سبب احوالی که ظاهر میشد بر او در فضل و بزرگی موسی بن حعفر علیهما السلام و اقوالی که از فرق شیعه در امامت او و آمد و شد ایشان زور و شب،پنهان و آشکارا نزد او می شنید، بر خود و دولت خود ترسید پس عزم این کرد که امام را زهر دهد…
عیون اخبار الرضا، ج ۱،  ص ۱۵۲، چاپ انتشارات مسجد مقدس جمکران

[۶] بالش،پشتی

[۷] عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۱۱۷، چاپ انتشارات مسجد مقدس جمکران

[۸] بحار الأنوار، ج۴۸، ص۱۳۴

[۹]بحار الأنوار ،ج‏۷۲، ص: ۳۷۰

[۱۰] رجال الکشّی، ج۲، ص۷۴۰، ح۸۲۸.

[۱۱] انعام: ۳۸/ در کتاب از هیچ چیز فرو گذار نکرده‏ایم

[۱۲] أنعام: ۸۴ و ۸۵ (و از ذرّیه و نسل او- مراد نسل حضرت نوح و یا ابراهیم است- این پیامبران را نیز مورد هدایت خاصّ خود قرار دادیم: داود، سلیمان، أیوب، یوسف، موسى- هارون. و ما این گونه، افراد نیکوکار را پاداش مى‏دهیم، و نیز زکریا، یحیى و عیسى و ….)

[۱۳]آل عمران: ۶۱ (بعد از اینکه، در مورد عیسى، از جانب پروردگارت دلائل روشن و واضحى، برایت آمد، هر گاه کسى با تو در این باره به بحث و جدل و محاجّه پرداخت، بگو: بیایید، به همراه فرزندان، زنان و خودمان به مباهله بپردازیم (یعنى دست به دعا برداریم و خود به همراه زن و فرزندمان از خداوند بخواهیم که دروغگویان را لعنت کند.))

[۱۴] عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۱۲۴، چاپ انتشارات مسجد مقدس جمکران

[۱۵] مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏۴، ص: ۳۲۱

[۱۶]الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی)، ج‏۲، ص: ۳۹۰

نوشته های مشابه

معراج
3 هفته قبل
بانوی بی نشان
1 ماه قبل

ثبت دیدگاه

دیدگاهها بسته است.